محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
821
خلاصة الحكمة ( فارسى )
يعنى غذا و دوايى كه آن را كيفيتى مضادِّ مزاج « 1 » عرضى باشد ؛ به جهت آن كه ضدّ ، مزاحم ضد است و نفى و دور مىگرداند آن را از محلّ خود تا آن كه حلول نمايد خود در آن بدل آن . و اعتراض نمودهاند بر آن ، بر آن كه « 2 » : محرور اگر استعمال نمايد تدبير مبرّد را و مبرود « 3 » تدبير مسخّن را ، باقى نخواهند ماند هيچ يك از آن هر دو بر اعتدال خود . و جواب دادهاند از آن : به درستى كه محرور اطلاق كرده نمىشود مگر بر شخصى كه انحراف يافته باشد مزاج آن از اعتدال صحّى لايق بدان به سوى مزاج قريب آن از حرارت . و مبرود ، اطلاق كرده نمىشود مگر بر شخصى كه انحراف يافته باشد از اعتدال لايق خود به جانب برودت . و امّا شخصى كه مزاج صحّى لايق به آن حرارت و يا برودت باشد مثلًا ، همان حرارت و برودت غالبه بر مزاج او اعتدال است نسبت به حال او ؛ مانند اسد مثلًا ، كه مزاج اصلى لايق به آن آن است كه حرارت غالب باشد بر آن نمىگويند مزاج صحّى لايق به كسى كه نه حرارت و نه برودت غالب باشد بر آن كه محرور يا مبرود است . و حفظ صحّت آن نمىباشد مگر به غذايى كه شبيه به آن باشد در كيفيت . و امّا محرور به معنى مذكور ، حفظ صحّت آن به غذاى مركّب از دو تدبير - يكى حفظ صحّت و ديگرى تقدّم بالحفظ - است چنان چه مذكور شد ؛ پس غذاى دوايى مضادّى كه وارد بدان گردد ، معدِّل او مىباشد به مضادّت اوّلًا از باب تقدّم به حفظ و از جهت انسلاخ آن از صورتِ آن به تأثير بدن در آن و اكتساب صورتى ثانوى مانند صورت بدن تا آن كه جزء آن گردد [ و [ مىباشد اين ، اسبابِ حفظ صحّت ؛ به جهت آن كه به مشاكلت است نه غير آن . پس اگر گفته شود : هر گاه بگردد غذاى دوايى مانند كاهو مثلًا ، خون ، پس منخلع گشته صورت اولى آن بالكلّيه و كيفيتى كه موجب آن صورت است باقى از آن - به جهت ضرورت استحاله وجود معلول با عدم علت آن - پس چگونه انتقال خواهد نمود اين غذا صحّت محرور و يا مبرود را به سوى افضل از آن صحّت ؟ !
--> ( 1 ) . ب : آن مزاج . ( 2 ) . ب : بر آن به آن كه . ( 3 ) . الف و ب : ( مبرد ) آمده است اما صحيح مبرود مىباشد .